| بگشای لب |
حرفهای ما هنوز ناتمام...
|
پیوندهای روزانه
پیوندها
عبدالکریم سروش
حسینعلی منتظری محسن مخملباف عباس معروفی یوسف صانعی محسن کدیور عباس عبدی احمد قابل برای فردا امروز نوروز باد صبا آلا چیق جنگ زده قیصر امین پور مسیر سعادت صد سال تنهایی سید شهاب الدین حاج محسن رشید سید محمد خاتمی :: قالب ساز :: طراح قالب
|
امروز داشتم به تو فکر می کردم که خودٍ عظمت بوده ای و هستی... امروز با خودم حساب می کردم تعداد بارهایی که هیبت ابعاد حیرت انگیزت مرا به وجد آورده... امروز داشتم فکر می کردم تو بزرگ تری یا شعرت؟ ... سوال می کردم سخن فارسی اگر تو را نداشت چه می شد؟ ترسیده بودم اگر تصمیم نگرفته بودی بعد از فراق شعر بگویی چه کسی با کلامش من را جایی می برد که کسی نرفته هرگز. آره... تو جایی مارا بردی که قبل از تو و بعد از تو ... تو جایی را دیدی که گمان نکنم کسی آنجا را دیده باشد و تاب سخن گفتن و سخن سرایی را همچنان داشته باشد که مگر رسم بر این نیست که اگر نا دیدنی ها را نشان هر که دادند مهر سکوت می زنند بر دهانش و مگر خودت هزار بار نگفته ای: هیچ مگو هیچ مگو یا مگر هزار بار نگفته ای خموشی خموشی ... اما تو سرّ دیگری: دیده ای و سخن گفته ای.
یاد صحبت های دوستی افتادم که وقتی از تو حرف می زد چشم هاش یک جور خاصی می شد و او که همیشه آرام صحبت می کرد صحبتش و سخنش نمی توانست آنچه را که می خواست منتقل کند و در آخر با یک عجزی می گفت: بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر و آه می کشید و می گفت: انتهاست ٬ انتها... امروز داشتم به تو فکر می کردم و این کلام سهمگین ات که هر بار می خوانمش ویران می شوم هی... ویران می کنی مرا... هی: همه صید ها بکردی هله میر بار دیگر سگ خویش را رها کن که کند شکار دیگر
همه غوطه ها بخوردی همه کار ها بکردی منشین ز پای یک دم که بماند کار دیگر
همه نقد ها شمردی به وکیل در سپردی بشنو از این محاسب عدد و شمار دیگر ... خنک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
هر خاطره ی خوشی که دارم یا هر علاقه ای که دارم بر می گردد به لحظه ها... گاهی فقط یک آن.
۳ ماهی که برای کنکور درس خواندم رو خیلی دوست دارم. لحظه های قریبی داشت... در دل شب ٬ سکوت و تنهایی حالات خوشی داشتم. مخصوصاً وقتی خودم را در انجام فعلی حیرت انگیز (درس خواندن) می دیدم... برآیند این هم نشینیٍ شب٬ سکوت و درس خواندن یک لحظه های خوبی بود که هنوز از ذهنم پاک نشده. یک خیابانی هست که خیلی وقت ها پیش در حال گذر کردن از آن بودم. به هیچ چیز خاصی هم فکر نمی کردم... در ذهنم همه چیز می گذشت: نتایج فوتبال٬ تولد فلان دوست٬ تیتراژ فلان فیلم و خیلی چیز های دیگر... در همین احوالات یکهو یک نسیم خنکی خورد روی صورتم و دلم لرزید و حتا یک آن بغض نشست روی گلو... تمام این احساس ۲ یا ۳ ثانیه گمانم طول کشید و من از آن روز به خاطر آن چند لحظه ی ناب عاشق آن خیابان شدم. شده گاهی یک فیلم ضعیف یا موسیقی خارج از سلیقه به خاطر لحظه ای که در گوش دادن یا تماشا کردن تجربه کردی محبوب بشود. یک فیلمی رفته بودیم سینما به نام مجنون لیلی که من فلسفه ی اسمش رو نفهمیدم و کلاً فیلم خسته ای بود اما انتهای فیلم حامد بهداد نقش یه بابایی رو بازی می کنه که میره روی ریل قطار و با طناب می بندنش و شرط می بنده که تا قطار بیاد خودش رو نجات بده با تقلا کردن... خب من با این چند دقیقه خیلی حال کردم و این اتفاق در مورد ترانه ی تک درخت اون آقای خواننده هم برای من اتفاق افتاد. من بیشتر از این که شیفته ی خودٍ "روی ماه خداوند را ببوس" باشم اون لحظه هایی رو دوست دارم که حین خوندن تجربه کردم. مثلاً اونحایی که زن فاحشه به راننده میگه : از طرف من روی ماه خداوند رو ببوس... یا دیالوگ های سایه به یونس: خدا توی خنده های ماس... توی چروک پیشونی مادر بزرگ توی... یا اونجایی که علی برای یونس نامه نوشته که: وقتی خدا در خنده ی کودکان مثل برق میدرخشه کجایی یونس... واقعاً کجایی یونس... ... الان از بالا تا پایین خوندم... احساس خوبی نداشت. توی کل این نوشته خواستم بگم : لحظه رو در یابید... لحظه. خوب بود از اول همین پیام داستان رو می نوشتم ها...
می بینی که...
پنج شنبه شب ها همچنان با صفاست و عصر های جمعه کماکان دلگیر و بابا انگار یادش رفته که ما چند سالی می شود که شنبه صبح های خاصی نداریم٬ که وقت خواب می گوید: زود بخوابید فردا... می بینی که... تابستان و زمستان فرق ندارد. اولی گرم است و دومی سرد. به هنگام اولی دومی را منتظری و به وقت دومی اولی را. حالا این چه ربطی داشت؟ می بینی که رفیق٬ هنوز حوصله ی خوندن این چرت و پرت ها را داری... اگر دویست و هفده خط هم بنویسم می خوانی و من عذاب وجدان می گیرم... مثل روزهایی که حرف هایم را گوش می دادی و اصلاً نمی پرسیدی: اینا کی هستن که میگی؟ یا اصلاً به من چه اینا؟ ... انگار می دانستی اگر برای تو تعریف نکنم برای کی می گفتم؟؟ می بینی که٬ دنیا همان طوریست که بود. خونه و آدم هاش همان کارها را می کنند٬ دوستان همان ها هستند ٬ می روند و می آیند و من هم همان کارهای قدیمی را می کنم... چیز جدیدی یاد نگرفتم... ابداعی یا ابتکاری... حرام. می بینی که رفیق قدیمی... همچنان بی بهانه زود زود دلم می گیرد و زود زود هم به بهانه های کوچک خوب می شوم. مثل آن وقت ها که زهرا نگران کار دستی مدرسه بود و من دلم یکهو می گرفت و چند دقیقه بعد جواد خیابانی در گزارش فوتبال حرفی می زدو من خوب می شدم... فاصله ی احوال خوب و احوال بد آنقدر برایم کم شده که گاهی نمی دانم دقیقاً در کدام موقعیت به سر می روم... مثل الان که پایم روی مرز است. یعنی یک پا این ور یک پا هم آن ور... یعنی یک شب خوش می گذرد٬ یک شب بد و یک شب هم نمی دانی که چه اتفاقی دارد می افتد... مثل الان. انگار می بینی عزیز... اما نه ٬ نمی بینی... دیگر نمی بینی.
این پسر خاله ی عزیز از قدیم همین طور می خوابید... دست به سینه ٬ نگاه به دیوار و پاها جفت کرده یکهو بدون اعلام قبلی می خوابید. جوری می خوابید و می خوابد که انگار نمی خواهد بخوابد. انگار الکی چشمانش را می بندد که فکر کند اما نه... خوابِ خواب است و من دقیقاً از فرم خوابیدن او تقلید می کنم اما نمی شود. مختص خودش است. می خواهم بخوابم مثل او اما انگار یادم رفته که تلاش برای خوابیدن عدل یعنی نخوابیدن... یعنی بی خوابی. تراژدی امشبم شروع می شود٬ روی پهلو می خوابم... نه نمی شود... روی شکم نمی شود... روی کمر نمی شود... و از نو به روی پهلو... نه نمی شود بلند می شوم کامپیوتر را روشن می کنم...
این عادت بد از قدیم ها با من بوده... این نخوابیدن های مسخره. برای همین است هر وقت در کنار هر کس خوابیدم من دیرتر خوابم برده... پسر عمو ها٬ پسر عمه ها٬ پسر خاله ها ٬ دوستان... و حسین برادرم. این آخری که همیشه می گفت من ۱ ساعت بعد از تو خوابم برد. مدرک که نداشتم رو کنم از طرفی هم وقتی توی جا منتظر خواب هستم حرف نمی زنم و فکر می کنم او هم فکر کرده که... بله خیلی گنده لات است و دیر تر از من می خوابیده... همیشه صدای خر و پف حسین را شنیده ام و بعد همان طور دراز کش هزار و هفتصد فکر جور وا جور به سراغم می آید... یک چیزای غریبی بعضی اوقات به ذهنم می رسد. مثلاً چند هفته پیش تقلا می کردم برای خواب و ۱ ساعتی که گذشت این فکر ها مرا برداشت و با خودش برد که یکهو دیدم نیم ساعت است که دارم به آقای رضاییان ناظم مدرسه ی راهنمایی فکر میکنم و بعد خودم هم متعجب می شدم که از چی به این رسید آخه... این همه فکر قبل از خواب و حسرت این که یک بار بخوابم و خوابی درست حسابی ببینم که قابلیت تعبیر داشته باشد یا یادم بماندش کلاً... نشد. پی نوشت: عجب رخوتی ست این تابستونی... کی پاییز می شود...
کم تر از ۱۰۰ متر به چراغ سبز مانده بود که رد بشوم کمی سرعت را زیاد کردم که چراغ نارنجی شد... تردید کردم سرعت را کم کردم و بین برزخ رفتن یا ماندن گیر کرده بودم که چراغ قرمز شد. نگاهی به عقب انداختم هنوز کسی نبود دنده عقب گرفتم و چند متری عقب آمدم. دنده را خلاص کردم و ترمز دستی را کشیدم... ۹۰ ٬ ۸۹ ٬ ۸۸ و همین جور از ثانیه شمار چراغ کم می شد و من در گرمای ۳۰ درجه کلافه شده بودم. ۲۰۶ نقره ای بغلم ایستاد. مردی ۳۰ ساله حدوداً. طبق عادت قدیمی اسم انتخاب کردم: امیر. نگاه دقیقی کردمش و شروع کردم به تصور: امیر بی حوصله باید باشد و بد اخلاق... از اینهایی که عمراً اگر با زنشون به خرید بروند... از پیشانی پر چروکش پیداست که حال کسی را ندارد اصلاً... ۳۷ ٬ ۳۶ ٬ ۳۵ ... اسم پسرش را هم گمانم با خود رأیی گذاشته ارسلان یا اردلان شاید هم سپهر نمی دانم. از این هاییست که اگر معلم بود امتحان که می گیرد اگر کسی سوال بپرسد یهو داد می زند : سوال نداریم آقا. همه چی واضحه... هرچند فکر نکنم معلم باشد بیش تر به مهندس های عصبانی می ماند... از این هاییست که بریده بریده و سریع حرف می زند... ۱۸ ٬ ۱۷ ٬ ۱۶ ... اصلاً از امیر خوشم نیامد. خیلی آدم خوبی نیست. کلاً یک جوریه که خیلی به دل نمی شیند... ۷ ٬ ۶ ٬ ۵ ... نگاهم را ازش گرفتم و به ثانیه شمار که نفس های آخرش را می زد زل زدم که یکهو صدایی از جانب امیر آمد: آقا... لحن آرام و کش دارش و آن خنده ی روی لبش غافل گیرم کرد... بله؟؟ در بازه... ممنون.
احساس کردم تمام تصورات ذهنم را خوانده که این طور با آرامش حرف زده و آن طور لبخند زده بود. تا بخواهم کمی نگاهش کنم از این زاویه ی جدید گازش را گرفته بود و رفته بود و من هم با تقلا در را باز و بسته کردم و با بوق های ماشین های عقبی راه افتادم و وقتی به آن سوی چهار راه رسیدم این نوشتار تمام شده بود...
خدایا چه روزگاری درست کردی ها... خودمانیم عجب آش شله قلم کاری شده. نگاه کن. خوب ببین هیچ کس حالش آنچنان که باید خوب نیست. صدای این آدم های گرفته را که می شنوی؟؟ اگر نشنوی که دیگر خدا نیستی... پس می شنوی. بعضی اوقات با خودم فکر می کنم به ما ها و گرفتگی های بی دلیلمان می خندی... نمی خندی؟ فکر می کنم با خودت حدیث نفس می کنی که: " چه دنیای کوچیکی دارن اینها خدا وکیلی"... اما خوب که فکر می کنم می بینم که نه... تو به ما نمی خندی. هیچ وقت. حتا اگر غصه خوردن هایمان خنده دار باشد. نه تو اصلاً نمی خندی به هیچ کس. خیلی خوب که فکر می کنم یقین دارم مثلاً تو وقتی یک کودکی را می بینی که در مهد کودک به خاطر پاره شدن دفتر نقاشی اش غصه می خورد تو هم غصه می خوری... اگر کودک بغض کرد شاید تو هم بغض کنی...
اصلاً تو را تصور می کنم اگر کفر نباشد... یک آقای خیلی بزرگ با ریش و موی بلند و سپید که روی ابرها چهار زانو نشسته و به همه نگاه می کنه ... به همه ی آدم ها... گمان می کنم این بخشی از برنامه ی روزانه ات باشه. اما فقط یک چیز: حال من خوب است. غصه خوردن ها هم الکی... به خدا که خودت باشی راست می گویم... پس اگر غصه خوردم تو غصه نخور... اگر حسرت کشیدم تو حسرت نکش... اگر آه کشیدم... تو آه نکش... خدایا.
کشو ها را زیر و رو می کردم به دنبال دستمال عینک که یک جا جواهری کوچک و رنگ و رو رفته دیدم. بازش کردم. چند انگشتر نقره و طلای قدیمی بود و در میانشان... یک انگشتر طلای نازک که رویش یک سنگ فیروزه داشت. مرا با خودش برد به قدیم ها. برش داشتم و دویدم به دنبال مادرم٬ نشسته روی تخت با این عینکی که تازگی ها می زند دارد مجله می خواند. نشستم روبرویش. نگاهم کرد که چیه؟ انگشتر را در مشتم قایم کردم و دستم را گرفتم جلوش. مثل باز کردن مشت در گل یا پوچ آرام بازش کردم و تا چشمش به انگشتر افتاد با هم خندیدیم. از آن خنده هایی کرد که من دوست دارم و گمانم او هم این طور خندیدن های مرا دوست داشته باشد. دستش را گرفتم و انگشتر رنگ و رو رفته را به سختی در انگشتش کردم. دستش را راست گرفت و من نگاهش کردم و دستش را بوسیدم و مثل همیشه صورتم را روی دستش گذاشتم و او هم مثل همیشه آن یکی دستش را کشید روی سرم.
نمی دانم چه شد که این انگشتر از انگشت مادر راهی جعبه کوچک داخل کشو شد. می گفت تنگ بود برای انگشتش. گمانم۱۰ سالی باشد که دیگر روی انگشتش نیست. و من آن چند ثانیه ای که دستش را کرده بود لای موهام به آن ۱۰ سال اولی که انگشتر فیروزه ای روی دستش بود فکر کردم... به صبح های سرد زمستان ۸-۹ سالگی که برای مدرسه بیدارم می کرد و آماده ام می کرد و وقتی که می خواستم از در بیرون بزنم تغذیه در دست و خواب آلوده نگاهش می کردم که : می خوای بری بخوابی الان؟؟ به نگاه اندوه بارش به دفتر مشقم که می گفت: مامان چرا اینقد بدخطی آخه؟ و من که با حزن جواب می دادم دست خودم نیس که... به شبهایی که آرام و با احتیاط از کنارش رد میشدم که بروم برای خواب که یکهو میگفت: چی توی پیرهنت قایم کردی ؟ دستم را می گذاشتم روی نون خامه ای ها و میوه ها و می گفتم: هیچی و مادر که می خندید و می گفت: آخه مگه مسواک نزدی؟؟ به وقت هایی که از عصبانیت می افتاد دنبالم کف گیر در دست و وقتی گیرم میاورد گوشه ای بلد بودم چه جور نگاهش کنم که فقط یکی آرام بزند روی رانم و بگوید پدرسوخته و برود... بلد بودم. انگشتر را داد دستم که بروم بگذارم سر جایش و این پست هم به پایان برسد. ... پی نوشت: خیلی چیز ها بود برای فکر کردن. خیلی ها...اما مطمئنم که دوستان می آیند و نظر می گذارند که : توی چند ثانیه چی جور به این همه چیز فکر کردی و این حرفا...
ساعت نزدیک ۱۲ ظهر است و کسالت یک ظهر تابستانی می ترساندت و هی بیدار نمی شوی و از این دنده به آن دنده می شوی تا موبایلت زنگ می خورد که:
"خوابی هنوز؟" هوم... چی کار داری؟ "یه پیشنهادی دارم ...." و شروع می کند به شرح و بسط موضوعی که این طور تمام می شود: "پس نیم ساعت دیگه میام دنبالت" ... هنوز آخر هفته نشده و جاده ی خلوت را می شکافیم و بالا می رویم. آفتاب دقیقاً خودش را روی کله ی ما انداخته و ما همچنان بالا می رویم... به روستای شینقر حوش آمدید... کمی بعد٬ به روستای سرسبز میانبر خوش آمدید... به آبادی رشتقون و ... کورانه و ... مقصد: رزجرد. ماشین را پارک می کنیم ٬ تخته نرد و کتاب در دست وارد باغ سفره خانه ی غزل می شویم. هوای خنک باغ و سکوت عجیب دم ظهرش هم هنوز مرا مجاب نکرده که قرار است خوش بگذرد؟؟
یک ساعت بعد نهار و چای خورده دراز کشیدیم که یکهو سایه می افتد روی باغ و بعد باد و وقتی باد ایستاد بارانی آمد که... نه مثل این که قرار است خوش بگذرد. لبخندی می زنی و احساس می کنی چند وقتیست که که آوازه خوانی رفیقت را نشنیده ای و می روی روی پوشه ی فرهاد select می کنی و سکوت باغ با " یه شب مهتاب... ماه میاد تو خواب" می شکند . آهنگ ها یکی یکی تمام می شوند و در آخر هر کدام لبخندی گوشه ی لبت می ماند. چشم ها کم کم میل به بسته شدن دارند و نوبت به آوار رسیده: تو هم با من نبودی مثل من با من و یا حتی مثل تن با من تو هم با من نبودی آن که می پنداشتم باید هوا باشد... ... یک ساعتی به غروب مانده که جاده را با سرعت پایین میاییم. دستم را از پنجره بیرون کردم و جلوی باد محکم نگه اش می دارم و ناگهان که ولش میکنم به عقب پرت می شود و هی این کار رو میکنم. باد دستم را می کشاند عقب و من باد را پس می زنم و دستم را جلو میارم. انگار من و باد دستم را می رقصانیم روی هوا... انگار. جاده رو به انتهاست و آفتاب در حال غروب کردن است. نور را از روی شهر بر می دارد و نوید یک شب دیگر تابستانی را می دهد. شب هایی که با مسجد با صفای سوخته چنار شروع می شود و در نیمه ی شب به فالوده ی پر آبلیمو منتهی می شود و در انتها.... روبروی مانیتور ٬ در دل سکوت و تاریکی شب میهمان یک فیلم می شوی ... روزگار خوبیست اما ... بگذریم.
پی نوشت: تخته را باختم اما ۵ ـ۴ ... خب حریف اولاً تاس میاورد و ثانیاً یه دستایی پشت پرده بود که نمی خواست... اما من دل شیر داشتم هرچند که باختم پی نوشت ۱ : لابلای اون فرهاد گوش دادن ها دوستم یه آهنگی گذاشت برای خنده و اینا از برادرای رپ خون... یه جای شعر اون عزیز دل فرمود: نکته ی جالب دافم قده بلندشه/ بالاس/ با ماس آخرت شعر بود خداییش. خوانندش رو می شناسید دوستان؟؟
راستش خوب که فکر می کنم میبینم ما ۵ تا کار مهم بیشتر توی زندگانی انجام نمیدیم.
از اولی که انجام فعل خطیر "متولد شدن" هستش چیز زیادی (هیچی) به خاطرم نمیاد. این اصلاً از اراده ی ما خارجه. فلاسفه اینجور توضیح میدن که هرگاه علتی خارجی باعث وجوب یک شی (انسان) بشود وجود آن ممکن می شود و اینا.. دومی کنکور دادن و وارد دانشگاه شدنه که با این حساب من الان ۱ساله که کار مهمی انجام ندادم. سومی رفتن به سربازیه که میگن خیلی خوبه. خیلی خوب توی این دوره در حین خدمت کردن دهنت سرویس میشه. میگن دوستای خوبی پیدا می کنی که بشون واژه ی هم خدمتی اطلاق میکنی منتها هر آینه امکان اعتیاد و اینهات توسط همین هم خدمتیا هم هست. میگن... خیلی چیزا میگن. چهارمی ازدواجه. این لا مصب خیلی مهمه. اهمیتش رو از اینجا در بیابید که هر کی ازدواج کرده میگه خریت بود و خر نشی و خل شدم و اینا منتها نمی دونم چرا همه اولین حقوق زندگیشونو که میگیرن چرا عدل میرن خواستگاری و اینا؟ نه خدا وکیلی خوبه یا بده آخر؟ پنجمی اما شوخی بردار نیست. پنجمین و آخرین کار مهمی که یه انسان بایستی انجام بده مردنه. یعنی این که دراز به دراز بیفته و ... فاتحه. البته انجام مردن خیلی سخته اما از راه های مختلف قابل انجامه. مثلاً استفاده از سرنگ آلوده به hiv (این مورد خیلی خاص بود) یا تصادف شخص با یه ماشین یا برعکس تصادف یه ماشین با یه شخص (این مورد عامی هستش) ... پ.ن: مورد سوم برای آقایون فقط... اما خداییش اگه دختری بود سربازی رفته بود برای مورد چهارم شدیداً توصیه می شد. پ.ن۱: اگه کسی جز اینا کار مهم دیگه ای انجام داده یا قراره انجام بده بگه. شاید به درد مام بخوره. پ.ن۲: گمانم ما دوتا کار مهم انجام میدیم. اولی و آخری. باقی همه شوخیه. اولی و آخری هم که تا حدودی (کاملاً) دست ما نیس. پس ما چه کار می کنیم تو این دنیا؟؟ هان؟
استوار ایستاده بود و آواز می خواند و چه شوری داشت و چه شوری داشت. دستانش را بالا می آورد و تا پایین بیاید صدای تار تمام سالن را برداشته بود. تمام سالن را...
چشمانش را می بست حین خواندن و لبخندی هم به لب داشت و چشم که وا می کرد یا به تار نواز نگاه می کرد و یا به دف زن و یا به ما که پایین نشسته بودیم و ناگهان که موعد خواندنش می رسید کسی نبود شور صدایش که نقاشی شده بود روی صورتش را ببیند و ... پیدا شدم٬ پیدا شدم... پیدای نا پیدا شدم... من او بُدم٬ من او شدم... با او بُدم بی او شدم... ... رفتن به کنسرت ناظری یکی از آرزوهایم بود و حیف که فرهاد مرد تا هیچ وقت به آرزویم درباره ی او نرسم و خدا رو شکر که شجریان زنده است و من هم می توانم در آینده زنده خوانی اش را ببینم. رفتن به کنسرت ناظری (حتا در یک سوله که همه نوع کار می توان ازش کشید الا برگزاری کنسرت) آنقدری روبه راهم کرد که تا از در سالن بیرون آمدم مسیجی آمده بود که " خوبی تو؟؟ " و من بدون فکر گفتم بهتر از همیشه... بهتر از همیشه. رفتن به کنسرت شهرام ناظری می چسبد مخصوصاً وقتی ۹ نفری بیایید و با پر رویی تمام ردیف اول قسمت مهمان ویژه بنشینی و به اون چند آقای خوش تیپ کت و شلواری که آمده اند و تهدیدت می کنند که بروی بگویی: ما؟ رفتن از اینجا؟ حال شما خوبه آقا جون؟ ... مرد سیاه پوشی که در هیچ عکس و فیلمی هم جز سیاه به تنش ندیدی روبرویت ایستاده و آواز می خوند. چند جوان نشسته کنارش ساز می زنند. تار میزند یکی و کنارش بم تار. کمانچه و عود هم هست و در آخر دف که چند لحظه ای همه ی ساز ها و آوازه خوان خاموش می شوند دف نوایش تمام سالن را پر می کند و گرم می شود و داغ می شود و آنگاه آوازه خوان سیاه پوش دستش را آرام بالا می آرد و وقتی محکم می کوبدش به پایین تمام ساز ها در هم می رقصند و سیاه پوش شروع می کند به خواندن و این وقتیست که تو می توانی رقص دستانش را در هوا ببینی: دوش چه خورده ای دلا راست بگو نهان مکن چون خمشان بی گنه روی بر آسمان مکن ...... دوش شراب ریختی وز بر ما گریختی بار دگر گرفتمت٬ بار دگر چنان مکن |
فهرست اصلی
آرشیو مطالب
مرداد 1387
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 امکانات
|
Copyright © 2006 All Rights Reserved by alakaj.Blogfa.com