تبليغاتX
مشق شب
شنبه هفتم آبان 1390
من اهلِ چراغ‌روشن‌کردن٬ توی روز٬ نیستم
 

میز مطالعه‌ی من مال خیلی‌سال پیش است. چند سالی توی انبار بود. حتا یک‌بار به یک کارگری گفتیم اگر می‌خواهی بردار ببرش که زحمت بردنش بشود قیمتش. دید دو تیکه‌ست و خیلی سخته٬ قبول نکرد. از این‌هاست که بالاش کتاب‌خونه‌س٬ پایینش میزه٬ بغلش کمده... داستانیه خلاصه. داخلش یک چراغ مهتابی کوچک هم تعبیه شده که برای درس خواندن مناسب است. چند ماه پیش که می‌خواستم از این بیهودگی در بیام و کمی درس بخونم گفتم همین رو راهش بندازیم و باش درس بخونیم. که وجهِ نوستالژیک هم داشته باشه. دوشاخه‌ش رو زدم به پریز. باور‌کردنی نبود٬ حدوداً ده سالی گذشته اما مهتابی سالم بود. از طرفی اتاق من به شدت کم‌نور است. یعنی اصل‌ش برای کم‌نوری‌ش من این اتاق را برداشتم. روز اول که آمدیم اینجا من زود رفتم نشستم توی اتاق. مادرم گفت چته؟ چرا نشستی توو خاک و خُل؟ گفتم اینجا اتاق من باشه٬ من زودتر اومدم. خریداری هم جز من نداشت. خلاصه صبحا اینجا خیلی تاریک است. به روز نمی‌ماند. من هم که اهل چراغ روشن کردن توی روز نیستم. اما از وقتی این مهتابی اومده کیفور می‌شوم وقتی چراغ مهتابیِ میز رو باز می‌کنم. یک نور آبی کم‌رنگ پخش میشه توی اتاقِ تاریک. حس و حال خوبی به‌م میده٬ اما باز برای درس خواندن بی‌حالم. مثلن همین امروز برنامه کرده بودم صبح زود بیدار بشم٬ برم بیرون صبحانه بخورم و بعد بیام درس بخوانم. هشت پا شدم رفتم عدسی سر کوچه. بارون شدیدی می‌آمد. من هم که اهل چتر بردن نیستم. یک کلاهی هست که بابام از روسیه آورده. همیشه فکر می‌کنم زمستون‌های دوره مصدق و جبهه‌ملیِ اول از این کلاه‌ها می‌زدند. حکم کلاه و چتر رو با هم دارد. عدسی‌فروشی سر کوچه‌ی ما خیلی معروف است گویا. من خودم یادمه شش سال پیش که انتخابات رو باختیم صبحی که نتایج معلوم شده بود از ستاد مثل لشکر شکست‌خورده اومدیم اینجا همه. این صاحب‌عدسی سر کوچه ما جوون‌ها رو خیلی تحویل نمی‌گیره. مرد سن‌دار با حالیه اما با ما‌ها حال نمی‌کنه دیگه. از وقتی سیبیل گذاشتم وقتی سلام می‌کنم درست جوابم رو میده. امروز که رفتم هم سیبیل داشتم هم کلاه. کلاه من که از این مدلای قدیمی بود. معلوم بود خیلی خوشش آمده. سلام و علیک. رفتنی به‌م گفت نوکرتم. دست‌پاچه شدم تا حالا همچین سن و سالی به‌م نگفته بود نوکرتم. بعد از چند ثانیه گفتم خیلی مخلصیم. زدم بیرون. باز اومدم توی اتاق... تا حالا که دارم اینها رو می نویسم ۸ ساعت گذشته و نشده که درس بخونم.

توقع ندارم کسی این همه خط ملال انگیز رو بخونه. راستش نوشتم برای اینکه بعدها حال و روزم رو توی پاییز نود بدونم. اینکه٬ حال و روز خیلی بدی نیست. اما اوضاع خوبی هم نیست. همه چیز سخت شده. زندگی٬ درس خوندن٬ رفاقت٬ دوست‌داشتن٬ حرف زدن... همه چیز دیگه. من هم که نه اهل چتر بردنم نه اهل چراغ روشن کردن... دل‌خوشم به چیزهای کوچک... به چیزهای خیلی کوچک... مثل همین نور کم زوری که هر روز صبح پاشیده میشه توی اتاق محزون من. شما بگید اتاقی که پر شده باشه از عکس آدم‌های مرده و روزهای خوبِ گذشته٬ اتاقی که پر شده باشه از شعرها و داستان‌های خوب که فکر می‌کنی روزگار خوبی برای خواندن اینها نیست٬ یعنی حیف می‌شوند... چطور می‌تواند محزون نباشد.

 

جمعه یکم مهر 1390
 

...احساس می‌کنم

در بدترین دقایق این شامِ مرگ‌زای

چندین هزار چشمه‌ی خورشید

در دل‌ام

می‌جوشد از یقین؛

 

احساس می‌کنم

در هر کنار و گوشه‌ی این شوره‌زارِ یأس

چندین هزار جنگلِ شاداب

ناگهان

می‌روید از زمین.

 

احمد شاملو / باغِ آینه

 

جمعه بیست و پنجم شهریور 1390
من یک پرسپولیسی هستم
 

یک. حقیقت امر این است که هم استقلال و هم پرسپولیس تیم شاه بودند. مقرر شده بود به خواستِ اعلا‌حضرت شاهنشاه یک دو قطبی فوتبالی رنگی همانطور که در ممالک غربی هست در کشور ما هم باشد و اینطورها شد که پرسپولیس و استقلال شدند دو قطب فوتبال ما... اما خوب که نگاه کنید این رقبای سنتی بیشتر رفیق بودند تا رقیب. تا بوده خرجشان از یک جیب واحد تامین می‌شده٬ مدیران دو تیم هم از قدیم تا حالا همسو با سیاست‌های نظام (چه شاهنشاهی چه جمهوری اسلامی) بوده‌اند. بعد از انقلاب هم هیچ چیز بهتر از پرسپولیس‌استقلال و آن دو قطبی ساختگی نمی‌توانست اندکی دهه شصت خشن را برای مردم نرم کند٬ پس از ابتکار پهلوی‌ها استقبال هم شد. اما ساختگی بودن داستان توی ذوق می‌زد. این دو تیم نماد هیچ تضاد و رقابتی نبودند. بدنه‌ی هوادارهاشون هم  نه دو‌ دستگی سیاسی داشتند نه اجتماعی نه طبقاتی نه هیچی هیچی. این دو واقعاً یکی بودند فقط رنگ‌‌هاشون فرق می‌‌‌کرد. یعنی همه‌ی ما سر کار بودیم؟

دوم. سال هفتاد و شیش بود. تابستون. اتاق پذیرایی ما که توش تلویزیون بود نور شدیدی می‌گرفت. نمی‌شد خوب بازی رو دید. برادرم حسین٬ چادر مشکی مامان رو آورد و به ضرب و زوری جای پرده هواش کرد. اتاق تاریک شد. فرشاد پیوس ده دقیقه‌ای داخل زمین آمد و بازی کرد. قبل‌تر هم بازی‌هاش رو دیده بودم. بابا می‌گفت تخصص فرشاد گل کردن توپای مرده بود. حسین می‌گفت حیف شد اما مهدوی‌کیا (جوان بود٬ خیلی) حتا از پیوس هم بهتر است با اینکه بیست سالش بیشتر نیست. من با خودم می‌گفتم یعنی می‌خواد چند سالش باشه٬ خب بیست سال خیلی سن زیادی بود اون موقع. دست‌نیافتنی بود. القصه٬ فرشاد رو زود کشید بیرون. همه استادیوم دست می‌زدند. حسین می‌گفت استقلالی هم دارن دست می‌زنند. رفت چهار گوشه‌ی زمین رو بوسید. من اول فکر کردم رفت نماز بخواند. اون بازی رو پرسپولیس سه هیچ برد. (توی اون سال‌‌ها پرسپولیس زیاد استقلال رو سه هیچ می‌برد) مهدوی کیا و بزیک رو یادمه که گل زدند. قبل از اون بازی توی کوچه موضع مشخصی نداشتم. هرچند به لحاظ خانوادگی خودم رو پرسپولیسی معرفی می‌کردم همه‌جا. اما بعد از اون بازی٬ یعنی وقتی حسین داشت چادر رو از روی چوب‌پرده پایین می‌کشید اتفاق افتاده بود... من واقعاً پرسپولیسی شده بودم.

سوم. بازی پرسپولیس و استقلال سال نود دارد شروع می‌شود. شک ندارم پرسپولیس بدجوری بازی را می‌برد. این را از صبح به خیلی‌ها گفتم اما الان و اینجا٬ نقلِ این حرف‌ها نیست. خواستم بگویم که من دلبستگی شدیدی به نوستالژی‌ های زندگی‌م دارم. پرسپولیس و استادیوم رفتن های دهه هفتاد از بزرگترین این نوستالژی‌هاست. کاریش نمی‌شود کرد پس. بریم بازی را ببینیم.

 

سه شنبه یازدهم مرداد 1390
حسرت
 

اولین باری که روزه‌ی کامل گرفتم و یادم میاد یک چهارشنبه‌روزی در چهارم دبستان بود. زنگِ ورزش ما اون موقع‌ها این‌طور بود که یک روزی مثل همین چهارشنبه رو می‌کردن کلن ورزش و قرآن. یعنی این‌طور: ورزش ورزش قرآن قرآن. که معلم اصلی خودمون که معلم همه چیز بود غیر ورزش و قرآن٬ یک روزی هم استراحت کند. القصه٬ سوای آن عده‌ی قلیلی که می‌رفتند بسکتبال و والیبال بازی می‌کردند باقی دو تیم می‌شدیم و تمام اون دو ساعت رو فوتبال بازی می‌کردیم و این زمانی‌ست که مثل الان فوتبال‌دوستِ صرف نبودم و مقداری هم فوتبالیست بودم. البته اعتراف می‌کنم هیچ وقت اون‌قدری که شلوغش می‌کردم و ادعا داشتم فوتبالیست خوبی نبودم. یادم هست یک چند باری با توپ چلتیکه گذاشتند فوتبال بازی کنیم و بعد که دیدن می‌خوره به در و پنجره و خسارت می‌گذاره روی دست مدرسه٬ حسرتِ توپ چلتیکه رو گذاشتند روی دلِ ما و توپ همان توپ‌های پلاستیکی دولایه شد. یک کفش‌هایی هم برای فوتبال داشتیم که بش می‌گفتند اسپورتکس. شک دارم که یک آقا پسری باشد و متولد دهه شصت باشد و اسپورتکس رو به خاطر نداشته باشد... وسط بازی یا اگر سه تیمه می‌شدیم وقت بیرون آمدن تیم مثل اسب می‌دویدیم سمت شیرهای آب‌خوری و من فکر می‌کنم بخش اعظمی از لذت زنگ‌های ورزش به همین آب خوردن و نفس کشیدن‌های بعدش بود.

آن روز چهارشنبه‌ی اولین روزه٬ من دو یا شاید سه بار دویدم سمت آب‌خوری و هر بار دم آب‌خوری که می‌رسیدم و خیلِ سر های زیر شیر رفته را می‌دیدم یاد روزه می‌افتادم. مصیبتِ سنگینی بود. یک قدمی بهشت بودی اما عیشی نبود. سخت بود٬ فکر می‌کنم برای یک پسر ده‌ساله که درکِ کاملی از مذهب و عبادات ندارد پرهیز دشواری بود. هر جور و با هر شدتی که بود اذانِ مغرب شد و فارغ از اینکه آن موقع اذان ساعت ۵ عصر بود احساس نزدیکی بی‌حصری به خداوند می‌کردم. سال‌های زیادی گذشته از آن روز. حدود سیزده سال که می‌شود سیزده رمضان. توی تمام این سال‌ها و روزه گرفتن‌ها و پوست‌اندازی‌های فکری و روحی و جسمی و... حسرتِ آن روزه‌ی لذیذ و نازنین هم مثل خیلی چیزهای دیگر٬ مثل بازی با توپ چلتیکه توی مدرسه... ماند روی دلِ ما.

 

شنبه بیست و یکم خرداد 1390
فردای آن شب
 

دو سالِ پیش در همچین شبی٬ ساعت‌های پایانی بیست و یکم خرداد بود که نا آرامی‌های من تمام شد. هفته‌های آخر به کُندی و سختی می‌گذشت. روزهای جان‌کاهی بود برای من... اما خوب خاطرم هست... آخرهای شب بیست و یکم بود٬ دیوان حافظ رو برداشتم رفتم توی حیاط... احساس می‌کردم فردا نتیجه هر چه بشود٬ من٬ آن شب زیر آن چراغی که نشستم با دیوان رنگ و رو رفته‌ی حافظ... حالِ خوبی دارم.

فردای آن شب٬ روز بزرگ و تاریخ‌سازی بود...

 

سه شنبه دهم خرداد 1390
نسلٍ بازرگان
 

عزت‌اللهِ سحابیِ عزیز با ویرانی و دردمندی به سوی خداوند شتافت و ما را با زخم‌های بی‌شمار٬ با اوضاع و احوالی غم‌بار و با هویتی سرخورده به امیدِ خدا رها کرد و رفت.

در این سال‌هایی که به حقانیتِ راه و روش مهندس بازرگان ایمان آوردم٬ سحابی برایم از آخرین بازمانده‌های گفتمانِ بازرگان بود. گفتمانی که دورنمای‌اش انسان و کرامت‌اش بود و ایران و آزادی و آبادی‌اش. در باور بازرگان برای رسیدن به این دورنمای متعالی مسیر سهل و ساده‌ای در پیشرو نداریم و انقلابی‌گری که ظاهرش راهی میان‌بُر است در باطن جاده‌ای فرعی‌ست که تمام آرمان‌ها و ارزش‌ها را به بیراهه و تباهی می‌کشاند. شیوه‌ی بازرگان و همراهانِ اندکش اعتدال٬ عقلانیت٬ اصلاح تدریجی و پایمردی در اصول بود. نگاهِ متکثر و رحمانی بازرگان در سال‌های ابتدای انقلاب خشونت٬ تعصب و افسار گسیختگی بی‌حصر آن روزها را تاب نیاورد و به فریادهایی که خواستار حذف این جریان و گفتمان از مدیریتِ جامعه‌ی انقلابی آن روز بودند لبیک گفت و به حاشیه رفت. بازرگان به حاشیه رفت اما از مردم انقلابی قهر نکرد. برای ثبتِ در تاریخ یا شاید برای امروز ما در جامعه ماند٬ به مجلس رفت و فریادهای بلندِ وا ایران و وا انسان و... سر داد. اگرچه غریوِ این فریادها در لابلای همهمه‌ و شلوغیِ افراط و انقلابی‌گری آن روز گم شد اما برای آیندگانِ نه چندان دور٬ مانند پژواکی که به کوه خورده و باز می‌گردد آوای اصیلی‌ست که به گوش می‌رسد و پیام‌های روشنی از ارزش‌های دست‌خورده اما فراموش شده دارد. عجیب اینکه روحیه‌ی مسالمت‌جوی بازرگان و بازرگانی‌ها با یک استواری غریب در اصول و مواضع٬ عجین شده بود. ابتدای انقلاب که انگِ سازش‌کار و غرب‌زده و لیبرال و... دشنام رایجی بود برای اینها٬ آیت‌الله گفته بود بازرگان اگر سازش‌کار بود با ما سازش می کرد. دستِ روزگار به انقلابی‌های دو آتشه‌ی آن روزگار عمری داد تا بایستند و اول٬ استواری و پایمردی بازرگانی‌ها را ببینند و دوم سرنوشت محتوم انقلاب و افروختن آتش خشونت را...

سحابی در روزگار سیاست‌ورزیِ ما در خطِ دشوار بازرگان ماند... اگرچه از جانبِ حاکمیت سال‌ها بود که خود و جریانش حذف شده به حساب می‌آمدند اما سحابی هم٬ مانندِ بازرگان هیچ‌گاه قهر نکرد و سعیِ در اصلاح‌طلبی و تأثیرگذاری داشت. در سال ۸۴ هنگامی که انقلابی‌های دهه شصت نیازمندِ بیعت او به عنوان فرزندِ خَلفِ بازرگان بودند٬ برای مقابله با خطر بزرگی که ایران را تهدید کرده بود٬ بزرگوارانه به میدان آمد و گفت: "اگر آبرو و اعتباری دارم، آن را برای گور نمی‌خواهم..." و یک‌بارِ دیگر به انقلابی‌های سابق درسِ اخلاق و اخلاص داد. وقتی تند رَوی‌های خارج‌نشین‌ها را در سال ۸۸ دید بر آشفت و نامه‌ای نوشت و آنها را و ما را به آرامش و اعتدال دعوت کرد. پیرمرد با شصت سال مبارزه در سال‌های آخر به سختی و شدتِ اندوهناکی رسیده بود. برخورد حاکمیت با زندانی‌ها را می‌دید و فریاد سر می داد: "درد این دختران و پسرانم را به کجا ببرم؟" می‌گفت: "تحمل حوادث و دردهایی که در این نه ماهه بر این سرزمین و فرزندانش رفته است برای من در این سنین آخر عمر بسی سخت و ناگوار بوده است..." خداوند برای عزت‌ِ عزیز اینطور خواسته بود که مانندِ بزرگانی که پیروشان بود کشور و مردم را در شرایطی بیم‌ناک و بلاخیز رها کند و به سفر آخرت برود. همان‌طور که طالقانی٬ بازرگان و سحابیِ پدر نیز مانندِ عزت در شرایطی چشم بر دنیا بستند که نگرانِ این ملک و ملت بودند و امیدوار٬ به بذری که جنس مبارزه و آزادی‌خواهی اصیل آنها در شوره‌زار سیاست‌ورزی ما کاشته بود.

روایت عزتِ سحابی اما... فرق می‌کرد و تلخ‌تر می‌نمود. گویی دردهای این دو سالِ اخیر آن‌چنان روحش را مانند تن‌اش رنجور کرده بود که در پایانِ رنج‌نامه‌ی آخرش خطاب به مردم گفته بود: "ای خدای بزرگ، ای تغییر دهنده قلب‌ها و فکرها، یا حال و روز ما را دگرگون کن یا مرگ مرا برسان.
ربنا اخرجنا من هذه القریه الظالم اهلها واجعل لنا من لدنک ولیا واجعل لنا من لدنک نصیرا (نساء، 75)"

و خداوند برای عزت‌اللهِ سحابی مرگی پر از عزت قرار داد و برای ما چشمی امیدوار به دگرگونی.

 

چهارشنبه چهارم خرداد 1390
به نام پدر
 

 

سوم‌خردادی٬ دوم‌خردادی... رفیق٬ رفیقِ من٬ سرتُ بالا بگیر

 

شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390
بهار و باران
 

 

...و خداوند را برای خاطر اردی‌بهشتِ نود سپاس‌گزارم.

 

چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390
آدمِ قصه‌
 

خیلی سال پیش توی عوالمِ بچگی٬ یک‌باره تصمیم گرفته بودم رمان بنویسم. از آن‌جا که بیش‌تر اهل رمان بودم تا داستان‌کوتاه٬ پس فکر کرده بودم اگر قرار بر نوشتن باشه٬ رمان مناسب‌تره برای من. انتهای یکی از دفترهای درسی‌م شروع کرده بودم٬ می‌نوشتم. از آخر به اولِ دفتر. ترسم این بود حسین دفتر رو ببینه و دستم بندازه که ندید هیچ‌وقت. یعنی کسی ندید اون بیست صفحه قصه رو...

توی اون ایام یا قبل‌تر یک نوول ایرانی خونده بودم به نامِ تهمت٬ گمانم. ماجرای داستان که خاطرم نیستش٬ اما از آدمِ قصه خوشم میومد. خیلی تنها بود ولی زندگی‌ش رو می‌کرد برای خودش. من این آدم رو برداشتم بردم توی قصه‌ی خودم انداختم. تنها نبود دیگه٬ اسم‌ش هم عوض شده بود٬ اوضاع‌احوال و شرایط و زمان و همه چیز عوض شده بود٬ اما این٬ راست‌ش همون آدم بود. حالا جدای این‌که جزئیات فراموشم شده٬ واقعاً هم مهم نیست که قصه چی بوده... مهم اون آدم بود. چند وقتی هم هست فکر می‌کنم داره چی کار می‌کنه بعد از اون قصه‌ای که حالا حتماً ماجراهاش باید تمام شده باشه. کُلاً فکر می‌کنم داستان‌هایی که ما توش هستیم٬ جزئیاتش خیلی مهم نیست٬ این‌که آخرش چه جور می‌شود هم. باید دید در مجموع قرار است چی بشه. یعنی برآیند این اتفاقات٬ این تکه‌تکه‌های پازل‌ها چه تصویری رو می‌خواد نشون بده. فقط بدی‌ش این است که نمیشه٬ یعنی هیچ‌کس نیست که بتونه از قبل٬ از قبلِ قبل این پازل رو مدیریت کنه. شاید هم خوبی‌ش این باشد. شاید این هم مهم نباشه که پازلِ هرکس اون آخر چه شکلی بشه... چه اهمیتی داره.

قصه که به‌ درد نمی‌خورد یقیناً... شلخته و سطحی و مبتدی. چند وقتی هم ننوشتم تا این‌که یک روز سر کلاس که از اول دفتر به سمتِ آخر تمرین حل می‌کردیم٬ رسیدم به جایی که قصه پیش اومده بود. خوندمش٬ جدای اون آدم٬ باقی‌ش خیلی نچسب بود. ترسیدم بعدتر بخونم و نچسب‌تر باشه. بیست صفحه رو جدا کردم٬ زنگ که خورد بالای سطل‌آشغال که وایساده بودم و ریز ریز اش می‌کردم٬ فکر این رو نمی‌کردم که چند سال بعد... چند سال؟ هفت سال٬ هشت سال بعد٬ بگم: خب؟ آدمِ قصه‌ت کجاست الان؟

 

شنبه سیزدهم فروردین 1390
سالِ نود
 

یک ناظمی داشتیم ما سال دوم دبیرستان٬ آقای رجبی. یک روز صبح سر صف٬ ناظم دیگرمان گفت عطا نیومده برای قرآن٬ یکی میاد بخونه؟ کسی نرفت. مدرسه‌ی جم و جوری بود. جو٬ خودمونی بود‌٬ گفتیم آقای رحمانی بذار بریم سر کلاس هوا سرده... رحمانی سرتق بود٬ رو کرد سمت آقای رجبی که سن و سال‌دار بود. گفت خودِ شما نمی‌خونین؟ آقای رجبی خندید بدون لحنِ قرائت و اینها گفت چشم. بسم الله رحمان رحیم٬ والعصر٬ ان الانسان لفی خسر... کامل خوند تا و تواصوا بالصبر. بعدش هم گفت قسم به عصر٬ آدمی توی خُسرانِ٬ مگر کسانی که ایمان آوردند و دیگران رو به حق و صبر توصیه می‌کنن... خب دیگه برید سر کلاسا. بعد باز هم خندید. ما هم رفتیم سر کلاس٬ خوب یادم هست اون صبح رو.

دو سه سال بعد شنیدم آقای رجبی سرطان گرفته٬ خیلی دلم گرفت. آخه سرطان با آدما بازی می‌کنه. و من واقعاً دوست نداشتم مردِ نازنین اون روز صبح سرطان گرفته باشه. توی همون ایام پسر آقای رجبی که دبیر زبان ما بود رو دیدم٬ حالش رو پرسیدم گفت: ای بد نیستن. اسم پسرش آرش بود. یک بار سر کلاس‌ش مازیار داشت جوابای تمرینا رو از روی این حل المسائل‌ها می‌خوند و آرش رجبی نمی‌فهمید٬ هی می‌گفت: آفرین٬ بعدی. من رفتم از زیر دستش کشیدم حل المسائلُ. رو به آرش گفتم آدم معلم به این خوبی داشته باشه بعد از رو اینا آخه؟ بفرما تحویل بگیر آقای رجبی. خندید گفت درویش مسخره بازی در نیار٬ بذار تموم کنیم این چن تا تمرین رو. شوخی داشتیم با هم. من و مازیار و سعید و کی و کی و همه‌ی معلما.

دیروز رفته بودم بیرون راه برم و ناهاری بخورم. هوس جگرکی کرده بودم. هوا هم طوری بود که سردی و گرمی‌ش معلوم نیست. اوائل بهار همیشه همینه٬ نه فقط هوا٬ هیچی تکلیفش درست حسابی معلوم نیست. روی یکی از دیوارا٬ اعلامیه‌ی چهلم آقای رجبی رو دیدم. آقای رجبی پدر. که تاریخش واسه امروز بود. رفتم اونجا٬ آرشِ خیلی شکسته شده بود و ریش گذاشته بود. شناخت منُ گفت خیلی زحمت کشیدی. رفتم نشستم کنار دبیر شیمی‌‌‌مون٬ آقای حکمیان. خیلی اذیتِش کردیم این بنده خدا رو. آخرم عصبانی شد وسط سال ول کرد رفت. توی منبر یه آقای باصفایی حرف می‌زد. آخوند نبود. می‌گفت من شاگرد آقای رجبی بودم. صدای خوبی داشت‌ یه چیزی خوند با این مضمون که: عید آمده و من غم دارم نمی‌دونم چی که عزیزی کم دارم. بعد اون شعر رو خوند که سیزده را همه عالم به در امروز از شهر٬ من خود آن سیزدهَم کز همه عالم به دَرَم. چند نفری گریه کردند آروم. تا حالا واسه‌ی چهلم توی مسجد اونم بین مردا ندیده بودم کسی گریه کنه. ده دقیقه‌ای نشستم٬ یاد اون روز صبح و سوره‌ والعصر بودم. حس خوبی داشتم٬ فاتحه‌ی دیگه‌ای خوندم و اومدم بیرون. دوست داشتم رجبیِ پسر رو باز ببینم بگم ارادت داشتیم به باباش و اینا. اما نبود رفته بود توی آشپزخونه‌ی مسجد. قیدش رو زدم اومدم بیرون... عید داشت تموم می‌شد و هوا و چیزای دیگه تکلیفشون کم‌کم معلوم می‌شد. همین دیگه. سال نو هم مبارک. سالِ نود.