
حالا... حالا که نبودنت غنیمت شده تا بودنت را خوب بفهمم میخواهم یک چیزی بنویسم برای اینکه بعدها بخوانی... بله یک روز این غرور دوستداشتنی را و این سنگینی بهتآور را بگذاری کنار (موقتاً) و بیایی اینجا کل آرشیو را بخوانی و خودت را لابلای این کلمات پیدا کنی تا بتوانی من را هم پیدا کنی. بعد یک ژستی بگیری که یعنی میخواهی نخندی اما من که میدانم... مگر یادت نیست٬ یکبار ما ۳ تا را که بچه بودیم فرستادی داخل اتاق کوچیکه و گفتی الان میام میزنمتون. با عصبانیت آمدی و تا ما ۳ تا را که چسبیده بودیم به هم (حسین وسط بود و ما از دو طرف سفت گرفته بودیمش) دیدی٬ نتوانستی جلوی خندهات را بگیری و زود از اتاق زدی بیرون... الکی بود٬ تمام عصبانیتها و داد زدنها الکی بود. حالا از آن روز به اینور بلد شدی خندهات را چه جور کنترل کنی. اما راستش من از این ۲ تا با هوشترم٬ هنوز میدانم چه وقتهایی و چه جوری جلوی خندهات را میگیری...
میخواهم یک خاطره را تعریف کنم که تو شاید از کنارش ساده رد شدی اما من که نه... تو را در جزئیترین سکناتات تعریف میکنم. چند ماهِ پیش که رقابتهای انتخاباتی کمکم شکل میگرفت تو داشتی من را جایی میرساندی... هه٬ جائی که هیچوقت نرساندی. یعنی مثل همیشه گفتی من میروم فلانجا٬ بیا تا یه جایی ببرمت. کوچه را که دور زدیم کوچه جلویی همکارت را دیدیم... کنارش ایستادی و از داخل ماشین خوش و بش و احوالپرسی میکردی. من هم بعد سلامدادن حواسم به حرفهای شما نبود که آقای همکار با صدای بلند جوری که من بشنوم از تو با خنده پرسید: آقاصادق توی ستادای انتخاباتی فعاله دیگه؟ و تو در حالی که به من نگاه میکردی و آرام میخندیدی٬ بی اینکه به همکارت نگاه کنی گفتی: کی؟ صادق؟ نهبابا سرش توی درس و دانشگاشه... اهل این حرفا نیس. و بعد به هم نگاه کردیم و خندیدیم.
تو شاید به سر خیابان نرسیدیم که این داستان را فراموش کردی اما من نه... انگار به من گفتی برو جلو... یک جورهایی گفتی راضیم. از من راضی باشی گمانم.
* میخواستم خیلی ادامه بدهم این نوشته را... قدری که حوصلهات سر برود. میخواستم خیلی ادامه بدهم این نوشته را... قدری که نگرانیام کم بشود. فکر میکردم میشود با نوشتن بغض را از بین برد٬ اما نه... بغض را باید گریه کرد. میخواستم بگویم خیلی دلم تنگ است. همین