
...بعد وقتی کمکم به فکر کردن راجع به چیزهای بزرگ همت گماشتم مسئلهی سن و سال خداوند متعال بدجوری درگیرم کرده بود. میدانستم که خدا را با این متر سال که آدمها را میسنجند نمیشود سنجید اما خب این هم سوال منطقیای بود که خدا دقیقاً یا حدوداً از کِی بوده است؟ یعنی کِی بوده که خدا نبوده؟ بلاخره خدا هم از یک زمانی شروع به بودن کرده و اینها همه سوالهای منطقیای بوده و هست گمانم. جواب این سوال را عدد نمیخواستم که مثلاً چند میلیارد سال قبل از فلان... وقتی به این فکر میکردم یک زمینِ خالی میآمد در ذهنم که آن زمین بوده و در حالی بوده که خداوند نبوده... بعد عذاب وجدان میگرفتم که خب بوی کفر میداد. از بزرگترها هم که میپرسیدم میگفتند به این چیزها نباید فکر کرد٬ عیبه. فهمیدم نمیتوانند جواب بدهند و این فکر نکردن را غیرمنطقی میدانستم.... گذشت و گذشت تا به فلسفهی پیشدانشگاهی و مسئلهی حدوث و قِدَم رسیدم و اینکه خدا بوده و قدیم است و همه چیز حادث است یعنی بعد از خدا بوده... مثلِ آن زمین خالی که حادث است و اینکه خدا بوده... از کِی هم ندارد... بوده و این بودنش آنقدری بوده که نشود سوال کرد از کِی بوده. و این حدوث و قدم گمانم راهحل فلاسفه بوده برای اینکه بچهها و بزرگترها و حتا خودشان این سوال را نپرسند دیگر...
اینها که بالا نوشتم را اصلاً نمیخواستم بنویسم... آمده بودم توی وبلاگم بنویسم که من اگر خدا بودم یا نه اصولاً خدا اگر قرار بود زمانی متولد شود یا ماهِ اردیبهشت را انتخاب میکرد یا مهر... همین مهری که امروز دومین روزش هم تمام شد... میخواستم همین مطلب کوتاه را عرض کنم که اینقدر به درازا کشید و مقدمه داشت.
*در مهرماه بارانهایی میبارد و بعد از چند دقیقه آفتاب میپاشد روی زمین باران خورده... میخواهم بگویم احساس میکنم خداوند بین این باران و آفتاب در مهر ماه تولد شده باشد... همین.